ناگهان چشم تو را دیدم و چشمم افتاد
زلف برباد تو را دیدم و رفتم بر باد
آنکه در دام کسی رفته مرا می فهمد
هر که عاشق بشود ساده نگردد آزاد
لحظه ای حادثه ی عشق به پا خواهد شد
چه توان گفت پس از حادثه غیر از "ای داد"
مثل یک قطره به دریای تو ره پیمودیم
زندگی هرچه که با ما بکند ،بادا باد
گله از دام تو ای عشق نباید کردن
صید این بار خودش خواست بیاید صیاد
دل ویران شده از شاد شدن بیزاراست
به غمی تازه مگر این دل ما گردد شاد
مثل یک شهرِ چپاول شده بعد از غارت
بی تو آن قدر خرابم که نگردم اباد
#حسین وصال پور
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 1:9 توسط حسین وصال پور
|